برای 3 تا مخاطب خاص
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سال جدید اومد و بهار شد و زمین متحول شد،  اما بعضی آدم ها همون عوضی هایی که هستن که بودن!متفکر

خجالت آوره...

.......

البته تقصیر خودمه....

هی من خانومی میکنم و به خاطر بی وبلاگ ها و خاموش ها رمزی نمینویسم...

غافل از اینکه هر آدمیزادی از هر جای دنیا که فارسی بلد باشه میتونه بیاد و اینجا درفشانی کنه...

البته بعید میدونم این کامنت ها کار آدمیزاد باشه!!!!

واقعا لیاقت احترام ندارید... بی ادبا

  اَه اَه  

حالمو به هم زدین اول صبحی...

کی به شماهای یاد داده  با کامپیوتر کار کنید؟

 هان؟

اون دهن گشادتون رو باز میکنید و هر چی میخواید میگید؟؟؟

برید خودتون رو درمان کنید.

جدی میگم...

یعنی  با این وضعیت اگه خدای نکرده  پس فردا  نه نه بابای یه بچه ای هم بشید دیگه هیچی...

معلوم نیست چه نابغه ایی از شما متولد و تربیت بشه...

.............

دارید یه کاری میکنید که دیگه فقط رمزی بنویسم و فقط هم به وبلاگ دارهای قدیمی رمز بدم!

شایدم در اینجا رو تخته کنم و برم...

برای بار آخر میگم:

فقط کافیه یه کامنتِ ناجورِ دیگه از همون آدمایی که خودشون میدونن کی هستن، ببینم...

اونوقت دیگه واقعا یه تصمیم جدی میگیرم...

یه کاری میکنم هم خیال خودم راحت بشه و هم شماها...


 
اومد و رفت...
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اون روز که از اومدنش میترسیدم، بالاخره اومد.

هر چند دلم میخواست نیاد یا اگرم میاد  یه جورایی جاخالی بدم و بی صدا از روش بپرم...

مثل جاخالی دادن های بچگی... مثل پریدن از روی سنگ های هفت سنگ و لِیله بازی... مثل پریدن از روی یه چاله آب گِلی... مثل پریدن از روی آتیش چهارشنبه سوری...

خلاصه که میخواستم یه جوری رَد  کنم و نبینمش...

...

اون روز اومد ...

 نه جاخالی دادم و نه پریدم...

وایسادم و اومدنش رو نگاه کردم.  

وقتی رسید بهم، گذاشتم هر جور دلش میخواد بگذره...

بعد سرمو چرخوندم و رفتنشو دیدم...

آخرشم یه نفس راحت کشیدم که:  آخیییششششش ، بالاخره روزِ مادرِ امسالم گذشت...

قورباغه رو قورت دادم ... هر جوری بود گذشت... اما نه به بدی پارسال

حداقل دردش کمتر از پارسال بود...

.......

دو تا لیوان آبمیوه و یه تیکه کیک و دو تا صندلی پلاستیکی، کنار یه پیاده رو... 

یه دوست واقعی و حرف های خودمونی و چشمایی که دوسشون داری،  رو در رو...

...

یه شب بهاری و یه مرد آروم و دو تا شاخه گل،  تو یه خونه ساکت...

دو رکعت نماز و یه سجده طولانی با چادر نماز یادگاری، تو یه اتاق خالی...

چند تا SMS تبریک و تلفن های باخودی و حرف های بیخودی...

...

یه میز چوبی و یه پیتزای مخصوص و یه نوشابه با دو تا نی،  تو حاشیه یه پارک کوچیک ...

حرف های بی ریا و دست کشیدن به شمشادهای جوون و قدم های بی صدا ، تو یه خیابون خلوت...

یه رختخواب سفید و یه  پنجره نیمه باز و یه آسمونِ مهتابی و بی ابر...

....

یه بغض کوچیک و یه خواب عمیق و یه مامان خیالی...

یه نگاهش و یه لبخندش و یه رفتنش...

...

..

همین.

روز و شبی که ازش میترسیدم اینجوری اومد و رفت...

...

من حالم خوبهلبخند 

مرسی از همه محبتی که تو کامنت های عمومی و خصوصیتون بودلبخند

هدیه من به مامانم چند خط قرآن بود  و یه بسته شکلات که تو مولودی پاشیده شد به سر مهمون ها...

مبارکش باشهقلب


 
خاموش شد...
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

..................

نمیدونم چرا این مناسبت خاص , مصادف شده با شبی که  آدم خاصٍ زندگی من سکته مغزی شد.

2 سال پیش  صداش برای همیشه خاموش شد و فقط چشم ها و قلبش برای 45 روز دیگه زنده موندن...

.....

حرفی برای گفتن ندارم ...

از دیروز عصر سردرد ولم نمیکنه

فقط  اومدم تبریک بگم به همه تون

چیزی هم نمیخوام بشنوم...

ببخشید

 


 
خلاصه...
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سلام،لبخند  صبح بهاریتون به خیر...

امیدوارم که حال همه خوب باشه.لبخند

و  همینقدر که من این روزها  از هوا و گل ها و درخت ها لذت می برم شمام ببرین مژه

بعضیا  خصوصی سوال کرده بودین در مورد ادامه تعطیلات و وضعیت کارم.

میخواستم یه پست مفصل بنویسم ولی واقعا حسش نیست!

هر چی فکر میکنم حال ندارم شروع کنم بنویسم...

فقط به طور خلاصه بگم:

1-      ادامه تعطیلات ما زیاد خوب نبود. چون همسر و برادرش تصادف کردن و ماشین داغون شد. البته برادرش پشت فرمون بوده و تصادف هم خیلی مسخره انجام شده و ماشین ما مقصر بوده. برادر شوهرم چون جای دیگه زندگی میکنه و فرمون ماشین ها اونجا سمت راست هست، تو ایران زیاد خوب رانندگی نمیکنه تا یکی دو هفته اول که میاد. البته تا حالا تصادف نکرده بود ولی حالا کرد! اونم با ماشینِ بی نوای ما!  ماهم با همون وضعیت ماشین رو یک سوم قیمتش فروختیم. من خیلی ناراحت ماشین بودم اما وقتی عکسش رو دیدم اصلا ناراحتیم یادم رفت چون باورم نمیشد همسر و برادرشوهر سالم از توش اومده باشن بیرون. یه تیکه آهن بود فقط! خدا رو هزار بار شکر میکنم که کسی طوریش نشد. فقط برادرشوهرم سرش شکست و شونه چپش کبود و خون مردگی شدید داشت. همسر هم قفسه سینه و چونه اش ضربه دید که چند روز بعد جاش خوب شد.

بازم هزاران بار خدا رو شکر. و ماشین فدای سر هر دوشون... (همسر بیشترنیشخند )

همین که میدونم خدا چقدر بهمون رحم کرده، اصلا و ابدا ناراحت نیستم و برعکس احساس میکنم چقدرم مورد لطف بودم.لبخند

 ........................

2-      در مورد کارم هم والا خودمم نمیدونم وضعیتم چه جوریه. خیلی این جریان پیچ و تاب خورده و اعصاب منو مالش داده.  اما هنوز به نتیجه نرسیده.  تو خونه موندنم کلا کنسل شد چون یه روز از روز کاری رو تو خونه موندم و وقتم فقط به گریه و نگاه کردن به عکس مامانم گذشت. خیلی روحیه ام خراب میشه وقتی تو خونه تنها می مونم. از طرفی هم بعد از خریدن این خونه یه قسمتی از هزینه های زندگیمون رو من قبول کردم که پرداخت کنم و فعلا نمیتونم شونه خالی کنم. واسه همین دو دلیل همچنان به کار بیرون ادامه میدم. هنوزم سر جای قبلیم هستم واون زنیکه سلیطه  هم کمافی السابق سر جاش هست و من هر روز می بینمش و تحملش میکنم. اونم بیشتر از قبل لجبازی میکنه و تا جایی که تیغش بِبُره از هیچ اذیتی فروگذار نمیکنه. نصف بدهیش رو هم همسر بهش داده اما این زنیکه وحشی تر میشه هر روز...  خب طبیعی هم هست که هار باشه. قدرت فعلا دستشه.  این ندید بدید به خواب هم نمیدید که یه روز بشه همسرِ یه مدیر عامل! حتی اگه اون مدیر عامل هم سن و سال  باباش باشه!متفکر

منم در مقابل همه کاراش سکوت میکنم که جو موجود خراب نشه و اعصاب خودم بهم نریزه. خداشاهده تنفرم به حدی هست که اصلا نمیتونم نگاه کنم تو صورتش و یا صداشو بشنوم.سبز  تا شروع میکنه به صحبت و خندیدن هندزفری میزارم تو گوشم که صدای نحسش رو نشنوم. قهر

  اما چیزی که فعلا منو سرپا نگه داشته اینه که مطمئنم اینجا موندگار نیستم. یه صحبت ها و تلاش هایی کردم که هر چه زودتر از اینجا برم. یه قول هایی هم گرفتم اما تا یکی دو ماه دیگه عملی میشه. پس فعلا مجبورم تحمل کنم وضعیت موجود رو.

...........

خب فکر کنم توضیحاتم واضح بود و متوجه اوضاع و احوالم شدید.لبخند

..........

شماها یه تکونی بدید و یه کم از خودتون بگید...به جز یه چند نفری که مرتب و منظم وب هاشون آپه ، بقیه انگار هنوز تو خواب زمستونی موندن!  کجایید پس؟نیشخند

............

 

تا لاله ها و گل ها تموم نشدن و هوا گرم نشده زیاد برید بیرون.مژه

روز خوش و خدانگهدار... بای بای


 
تعطیلات 5
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد