خلاصه...
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سلام،لبخند  صبح بهاریتون به خیر...

امیدوارم که حال همه خوب باشه.لبخند

و  همینقدر که من این روزها  از هوا و گل ها و درخت ها لذت می برم شمام ببرین مژه

بعضیا  خصوصی سوال کرده بودین در مورد ادامه تعطیلات و وضعیت کارم.

میخواستم یه پست مفصل بنویسم ولی واقعا حسش نیست!

هر چی فکر میکنم حال ندارم شروع کنم بنویسم...

فقط به طور خلاصه بگم:

1-      ادامه تعطیلات ما زیاد خوب نبود. چون همسر و برادرش تصادف کردن و ماشین داغون شد. البته برادرش پشت فرمون بوده و تصادف هم خیلی مسخره انجام شده و ماشین ما مقصر بوده. برادر شوهرم چون جای دیگه زندگی میکنه و فرمون ماشین ها اونجا سمت راست هست، تو ایران زیاد خوب رانندگی نمیکنه تا یکی دو هفته اول که میاد. البته تا حالا تصادف نکرده بود ولی حالا کرد! اونم با ماشینِ بی نوای ما!  ماهم با همون وضعیت ماشین رو یک سوم قیمتش فروختیم. من خیلی ناراحت ماشین بودم اما وقتی عکسش رو دیدم اصلا ناراحتیم یادم رفت چون باورم نمیشد همسر و برادرشوهر سالم از توش اومده باشن بیرون. یه تیکه آهن بود فقط! خدا رو هزار بار شکر میکنم که کسی طوریش نشد. فقط برادرشوهرم سرش شکست و شونه چپش کبود و خون مردگی شدید داشت. همسر هم قفسه سینه و چونه اش ضربه دید که چند روز بعد جاش خوب شد.

بازم هزاران بار خدا رو شکر. و ماشین فدای سر هر دوشون... (همسر بیشترنیشخند )

همین که میدونم خدا چقدر بهمون رحم کرده، اصلا و ابدا ناراحت نیستم و برعکس احساس میکنم چقدرم مورد لطف بودم.لبخند

 ........................

2-      در مورد کارم هم والا خودمم نمیدونم وضعیتم چه جوریه. خیلی این جریان پیچ و تاب خورده و اعصاب منو مالش داده.  اما هنوز به نتیجه نرسیده.  تو خونه موندنم کلا کنسل شد چون یه روز از روز کاری رو تو خونه موندم و وقتم فقط به گریه و نگاه کردن به عکس مامانم گذشت. خیلی روحیه ام خراب میشه وقتی تو خونه تنها می مونم. از طرفی هم بعد از خریدن این خونه یه قسمتی از هزینه های زندگیمون رو من قبول کردم که پرداخت کنم و فعلا نمیتونم شونه خالی کنم. واسه همین دو دلیل همچنان به کار بیرون ادامه میدم. هنوزم سر جای قبلیم هستم واون زنیکه سلیطه  هم کمافی السابق سر جاش هست و من هر روز می بینمش و تحملش میکنم. اونم بیشتر از قبل لجبازی میکنه و تا جایی که تیغش بِبُره از هیچ اذیتی فروگذار نمیکنه. نصف بدهیش رو هم همسر بهش داده اما این زنیکه وحشی تر میشه هر روز...  خب طبیعی هم هست که هار باشه. قدرت فعلا دستشه.  این ندید بدید به خواب هم نمیدید که یه روز بشه همسرِ یه مدیر عامل! حتی اگه اون مدیر عامل هم سن و سال  باباش باشه!متفکر

منم در مقابل همه کاراش سکوت میکنم که جو موجود خراب نشه و اعصاب خودم بهم نریزه. خداشاهده تنفرم به حدی هست که اصلا نمیتونم نگاه کنم تو صورتش و یا صداشو بشنوم.سبز  تا شروع میکنه به صحبت و خندیدن هندزفری میزارم تو گوشم که صدای نحسش رو نشنوم. قهر

  اما چیزی که فعلا منو سرپا نگه داشته اینه که مطمئنم اینجا موندگار نیستم. یه صحبت ها و تلاش هایی کردم که هر چه زودتر از اینجا برم. یه قول هایی هم گرفتم اما تا یکی دو ماه دیگه عملی میشه. پس فعلا مجبورم تحمل کنم وضعیت موجود رو.

...........

خب فکر کنم توضیحاتم واضح بود و متوجه اوضاع و احوالم شدید.لبخند

..........

شماها یه تکونی بدید و یه کم از خودتون بگید...به جز یه چند نفری که مرتب و منظم وب هاشون آپه ، بقیه انگار هنوز تو خواب زمستونی موندن!  کجایید پس؟نیشخند

............

 

تا لاله ها و گل ها تموم نشدن و هوا گرم نشده زیاد برید بیرون.مژه

روز خوش و خدانگهدار... بای بای


 
تعطیلات 5
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پنجشنبه 7 فروردین:

صبح ساعت 8 بیدار شدیم وهمونطور که 4 تایی  به ردیف خوابیده بودیم ، به صورت نشسته تغییر وضعیت دادیم و یه مشورت دو دیقه ایی پِچ پِچی کردیم و تصمیم گرفتیم بریم شیراز.

بعد صبحانه مفصلی تو حیاط  باصفای خونه زهره  اینا خوردیم و چند تا عکس گرفتیم و مرد ها دوش گرفتن و  وسایلمون رو برداشتیم بذاریم تو ماشین، که زهره و شوهرش غافلگیر شدن از تصمیم ما.  

فکر میکردن اومدیم بمونیم دو سه روز.

با اینکه دیشبم من به مریم گفته بودم ما فردا صبح میریم   اما اون هی میگفت نمیزارم برید...

برنج خیس کرده بود از شب قبل  و یه سری از کارهای ناهار امروزش رو هم انجام داده بود...

حالا اگه پونه اینا همراهمون نبودن شاید من و همسر می موندیم .

اما راستش پانیذ خیلی شیطونی میکرد و دو بار گریه بچه زهره رو درآورد و روی صورتشم چنگ زده بود ناجور.

ولی اون بنده خداها اصلا دخالتی تو کار بچه ها نمیکردن و خیلی محترمانه و صمیمانه رفتار میکردن. بچه شون مثل یه بره مظلوم از پانیذ کتک میخورد...

ا زهره اینا اصلا شلوغ بازی و بعضی ادا اصول هاییکه بیشتریا  به خاطر بچه هاشون درمیارن رو انجام نمیدادن... فقط وقتی بچه ها دعواشون میشد خیلی آروم با هردوشون مثل آدم بزرگا حرف میزدن که دوست باشن مثلا...

و من متعجب مونده بودم که پانیذِ شارلاتان چه جوری رام میشه با صحبت های زهره و شوهرش!نیشخند

ولی در کل به نظر من  به صلاحمون بود که نمونیم با این شیطونی های پانیذ. ماشاله از دیوار راست بالا میره... خب یه موقع یه چیزی برنه بشکنه یا اینا آدم خجالت میکشه به هر حال...

بیچاره پونه و شوهرشم خیلی حرص خوردن وهی میخواستن خشونت به خرج ندن و آروم باشن.  اما کلا  از دیشب پانیذ افتاده بود رو فاز وحشی بازی و آروم نمی گرفتنیشخند...

... بگذریم...

در نهایت بعد از کلی تعارف و چمدون کشی و این صحبت ها،  از زهره اینا خداحافظی کردیم و زدیم به جاده...

نیم ساعت بعد اینکه حرکت کردیم پانیذ خانومم خوابید! فقط  خونه اونا میخواست آبروریزی کنه انگار!متفکر

تو ماشین همه از حُسن خلق و مهمون نوازی  زهره  و شوهرش میگفتن...

منم با تمام وجودم حس میکردم واقعا چقدر  آدمای بزرگواری هستن. نه به خاطر اینکه رفتیم یه شب خونه شون و غذای خوب خوردیم. به خاطر شخصیت هاشون...یه مثالی هست که میگه : آدم به درِ باز خونه کسی نمیره،  به روی بازش میره

امیدوارم خدا همیشه به تنشون سلامتی و به سفره شون خیر و برکت بده.

 بعضیا بلد هستن خوب زندگی کنن و لیاقتشم دارن...

..........

بگذریم..

 سر راهمون از شهرهای کُوار و فیروزآباد هم گذشتیم و ظهر رسیدیم شیراز...

بین مسیر عشایر و نخلستان ها و مزارع سرسبز سیفی جات و میوه های بوته ایی هم زیاد بود...

مِلون و خیار چَنبَر و هندونه کنار جاده میفروختن... ما هم که شیکموخوشمزه... هر چی خوراکی میدیدم میخریدیم و کنار جاده وامیسادیم با آب معدنی میشستیم و جای شما خالی میزدیم به بدن...

بعد از رسیدن به شیراز اولین کاری که کردیم بازم به شیکممون رسیدیم...

چیه خب؟...  گرسنه مون بودخجالت ... چپ چپ نگاه میکنید چرا؟نیشخند

رفتیم یه آشپزخونه ایی.  الان اسمشم یادم نیست.

 فقط یادمه یه کلم پلو خوردیم در حد تیم ملی! خدائیش غذا نبود باقلوا بود اصلا...

همه کلم پلو خوردیم جز پونه که باقالی پلو با مرغ  سفارش داد! منم اینجوریمتفکر نگاش میکردم.

وای الانم یاد مزه کلم پلوئه میفتم گرسنه ام میشه... نمیدونید چی بود

 و ما جوری خوردیم...

غذاها رو تو ظرف یه بار مصرف گرفتیم و  رفتیم کنار یه پارک. مثل سیزده به در همگی به ردیف نشستیم روی یه پتو  و پاها دراز و هر کی یه ظرف یه بار مصرف دستش...

دِ بخور...نیشخند

.................

بعد از ناهار رفتیم حافظیه...

 شلوغغغغغغغغغغ... شلوغغغغغغغغغغغغ...

من و همسر و شوهر پونه که قبلا شیراز اومده بودیم و همه جاشو گشته بودیم... ولی خب بازم رفتیم به خاطر پونه...

بعد از حافظیه رفتیم مقبره سعدی.

 اونجا دیدیم مردم یه ازدحام خاصی دارن و دنبال یه چیزی میرن!

یه آقا و خانوم بازیگر (علی اوسیوند و همسرش حمیرا ریاضی)  با بچه هاشون اونجا بودن و ملت هم عکس میگرفتنا...  عین آتلیه نوبتی میرفتن کنارشون و چیلیک چیلیک عکس میگرفتن و امضا!!!

 ینی کچلشون کرده بودن بنده های خدا رو...

یه ثانیه به حال خودش نبودن بیچاره ها...

منم همینجوری از دور یه عکس ازشون گرفتم واسه وبلاگم ولی خدائیش زشته اینقدر ملت آویزون میشن!

بابا خب اینام آدم عادی هستن دیگه ... مثل همه... از فضا که نیومدن اینقدر عجیبن برای مردم!

تنها فرقشون اینه که شغلشون باعث شده همه بشناسنشون... وگرنه که ... چی بگم والا... کلا خوشم نیومد از این حرکت!

من یه بار با همکلاسی هام زمان مجردی  تو نمایشگاه کتاب  نیکی کریمی رو دیدیم.  آقا نه اون به ما محل گذاشت و نه ما به اون!نیشخند

رویا تیموری رو تو رستوران دیدم، یکتا ناصر رو تو یه برنامه ای تو فرهنگسرا دیدیم. لادن طباطبایی روتو میدون کاج رو دیدم ، پیرارسال محمدرضا شریفی نیا رو تو اتوبان چمران در حال رانندگیدیدیم و اتفاقا با همسر در حال گیس و گیس کشی هم بودیمخجالت، یه دست براش تکون دادیم و رد شدیم و به دعوامون ادامه دادیم خیلی شیک. نیشخند

اونم یه دست تکون داد و بوق زد و رد شد.

کلا میخوام بگم درسته که معروف و هنرمند هستن اما خب یه سلام و علیک بسه دیگه...  حالا موقعیتش باشه یه عکس هم میگیره آدم باهاشون... اما دیگه امضا گرفتن و عکس انداختن تو این شلوغی ها خیلی کار بی مزه و خزی هست!

حالا البته تو شیراز مشخص بود این زوج بازیگر خیلی هم بدشون نمی اومد که مردم آویزونشون میشدنا... وگرنه که این موقع سال و تو این شلوغی اونم بدون هیچ استتاری (عینک آفتابی  مثلا)  نمی اومدن شیراز!

جدی من فکر کنم معلم کلاس اول ابتدائیمو ببینم بیشتر ذوق کنم تا بازیگرها رو...

بگذریم...

رفتیم خدمت آقای سعدی. یه فاتحه خوندیم و عکس گرفتیم و من یواشکی از بقیه جدا شدم و تنها رفتم یه گوشه نشستم....

نمی خواستم اوقات کسی تلخ بشه...

آخه  یه مقدار حالم بد شد و بی اختیار اشکم می اومد...  یاد مامانم افتادم و سفری که با هم اومده بودیم شیراز... همون جایی وایساده بودم که مامانم روزی وایساده بود و ازش عکس گرفته بودم چند سال پیش...

چه رسم بدی داره دنیا...  

چرا محبت آدما اینقدر سخت و سفت  تو دل می مونه اما خودشون راحت میرن...

 شاید یه روزم دختری جای خالی منو ببینه  و برای نبودنم بغض کنه...

همونجا کنار مزار سعدی از خدا خواستم که اگر روزی بچه ایی از  من به یادگار موند خیلی زود بعد مرگم محبتم رو از دل بچه ام بیرون کنه تا به اندازه بعضی از لحظه های من زجر نکشه...

خیلی سخت و تلخه جای خالی عزیزی رو دیدن...

خلاصه یه کم که گذشت و قشنگ آبغوره گیریم تموم شد و سبک شدم.

 رفتم بیرون و دیدم بچه ها دم ماشین وایسادن. از قبل قرارمون بود هر کی از بقیه جا موند بره پیش ماشین.

خدا رو شکر کسی نفهمید چی بوده جریان و  بهشون گفتم دنبالتون میگشتم تمام مدت....

 بعد رفتیم از فالوده های معروف شیرازی زدیم به بدن و اینقدر که اینا مسخره بازی درمیاوردن زود حال و هوام عوض شد و مثل قبل شدم...

هوا گرم بود و خوراکی خنک می چسبید....

آقا دو هزار تومن میدادی یه پاتیل فالوده می دادن دستت...نیشخند

هر چی میخوردی مگه تموم میشد؟

ما همه مون نصفه کاره ریختیم دور...

خوشمزه بود... اما یه دونه اش واسه دو نفر کافیه...

خلاصه بعد از سعدیه رفتیم ارگ کریم خان. 

بعدشم موزه پارس که هیچی نداشت!  اگه رفتین شیراز اینو نرید خدائیش. حیفِ بلیط!

من فقط همین یکی رو دفعه اولم بود که میرفتم ولی همین یه بارشم ارزش دیدن نداره ...خیلی مسخره اس!

بعدشم حمام وکیل و آخر سر هم رفتیم بازار وکیل ...

یعنی پونه رو اگه کویر لوت هم ببری بازم  تا بازار نره ول نمیکنه...

بالاخره باید از هر جایی یه چیزی بخره...

 تو هر جای تاریخی هم که میرفتیم عین هویج وامیساد نصفه کاره و زود حوصله اش سر میرفت. باز شوهرش بیشتر پایه بود..

البته خب هر کسی یه طبع و اخلاقی داره ... زوری  که نیست...

کلا بازدید از اماکن تاریخی طلبه های خاص خودشو داره. 

مثلا من الان ادعام میشه اهل ذوق و هنرممژه چون هر جا میرفتیم به اندازه همون بار اولی که دیدم خوشم می اومد و کنجکاوانه و با لذت نگاه میکردم و تابلو ها رو میخوندم و عکس میگرفتم...

......

خلاصه ساعت شد 5 و دیگه خسته و هلاک بودیم...

 با اینکه همه جا تو صف بلیط بودیم و شلوغ بود اما کلا زود گشتیم.

جلوی ارگ کریم خان یه فضای سبزه. همونجا نشستیم به مشورت و تصمیم گیری در مورد ادامه سفر. چون شوهر زهره صبح بهمون گفته بود کلید بگیرید شب برید  شیراز خونه ما بمونید .

و ما کلید نگرفته بودیم. میگن در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟متفکر

دیگه همین مونده بود بریم خونه مردم وقتی خودشون نیستن اُطراق کنیم!

بعدش گفته بود پس اگه خواستید شیراز بمونید و خونه ما نمیرید،  تا  ساعت 5-6 عصر خبر بدین که بگم آشناهامون براتون جا بگیرن.

ما هم نشستیم به مشورت... ضمن اینکه اینجا هم بستنی دومینو از همون بستنی خوشگل ها می داد به مردم... ما هم یه توفیق اجباری شد که مهمون دومینو باشیم دوباره...

خلاصه ...

پونه و شوهرش میگفتن بمونیم و فردا بریم شاهچراغ و باغ ارم و نارنجستان و تخت جمشید و پاسارگاد رو هم ببینیم.

همسر هم که کلا نظری نداشت.

من نظرم این بود که بریم و دیگه شیراز نمونیم. چون این آدمای بی بخاری که من دیدم،تخت جمشید و پاسارگاد و اینا رو ببینن یا نبینن فرقی براشون نداره...

وسط همین صحبت ها، خواهر پونه بهش زنگ زد و گفت برای فردا شبشون برنامه مهمونی بزرگی دارن و عمه شون میخواد عروس پاگشا کنه و باید برسونن خودشونو...

ینی خدا اموات عمه شونو بیامرزه با این مهمونیش... ما رو هم نجات دادنیشخند ...

بعد از این تماس دیگه پونه هم میگفت عجله کنید بریم ...

خلاصه ساعت نزدیک 6 عصر بود که از شیراز زدیم بیرون.

جاده هم معمولی بود نه خلوت و نه شلوغ...

همسر نشست پشت فرمون و به طرز وحشتناکی تند می اومد و میگفت من امشب شماها رو میرسونم به بریونیِ اعظم اصفهان...

بازم جاده بود و ما چهارتا و نصفی آدم و حرفهای باحال و بگو بخند... خدائیش یکی از بهترین قسمت های این سفر همین جاده هاش بود...

نمیدونم چرا تو ماشین همه اینقدر باحال میشدن و با جنبه...

پانیذ باز هم سریال  "جیش دالم"   رو تکرار میکرد و دم به دیقه یه شوک به همه میداد... اما خب همسر دیگه گوش بهش نمی داد و توقف نمیکرد. آخه خدائیش دروغ میگفت. اصلا جیش نداشت. دلش میخواست بازی کنه!

دیگه طفلی یه جا واقعا جیش داشت نزدیک بود بزنه زیر گریه از شدت فشار... آخه میدونست اگه به خودش جیش کنه کتکه رو میخوره از مامانش...

اینقدر از دست پانیذ و همسر خندیدم...

میرفت همسر رو هی بوس میکرد و میگفت: عمو به خدا لاس میگم جیش دالم...خنده

وقتی وایسادیم بچه فکر کنم یه لیتر جیش کرد...نیشخند و بعدشم تا اصفهان یکسره گرفت خوابید...

 از بس در طول روز ورجه وورجه میکنه شب ها از هوش میره... اینقدرم که معصوم و قشنگ میخوابهماچ...من کلا دوسش دارم .

با همه شیطونی هاش بچه دوست داشتی ایه

شهرهای بعد از  بعد شیراز ، مرودشت ،صفاشهر ، آباده ، شهرضا و بالاخره اصفهان...

ساعت 12  شب ما اصفهان بودیم اما متاسفانه به بریونی اعظم نرسیدیم.

غذا تموم شده بود نیم ساعت قبل...

رفتیم یه بریونی دیگه و جاتون خالی یه شام خوشمزه زدیم به عنوان حُسن ختام مسافرتمون...

از اصفهان هم تا شهر پونه اینا حدود  سه ساعتی راه بود...

بازم همش خنده و مسخره بازی بود...

ینی کل این سه ساعت راه رو شوهر پونه کلید کرده بود و میگفت : دور بزنید برگردیم جنوب. من یادم رفته با درخت نخل عکس فیسبوکی بگیرم...

آخه طفلی این چند روز هر بار میگفت یه نخلستان وایسیم عکس بگیریم، ما سه تا دسته جمعی بهش میگفتیم: اَاَاَاَ ه ه ه ه ه  بازم گیر دادی؟

دیگه پانیذ هم یاد گرفته بود تا باباش اسم نخل  میاورد: اینم میگفت: اَاَاَاَ ه ه ه ه ه   بازم گیل دادی؟خنده

خلاصه ساعت 4 صبح روز جمعه  8 فروردین  رسیدیم خونه پونه اینا و همگی به خواب رفتیم .

و اینگونه  سفر ما به پایان رسید ...

 

(آخرین توضیحمم بدم جهت استحضار دوستان:

ما با پونه اینا هر جا میریم سفر همیشه دونگی همه چیز رو حساب میکنیم و همه راضی هستن آخر کار. البته اگه خواهرش نباشه. اگه اون باشه که واویلاس... همه از هم دلخورن آخر سفر! امسال عید خدا رو شکر ترکیه بودن و سعادت نداشتیم در معیتشون حرص بخوریم!

....

داشتم میگفتم...

 ایندفعه هم همه چیز دونگی و عادلانه بود. اول سفر من شدم مادر خرج. هم صندوق دار بودم و هم کاتب. هر خانواده ایی اول سفر صندوق رو 200 تومن شارژ کرد و تمام خرج های مشترکمون از صندوق میشد. منم پول های ورودی و خروجی صندوق و خرج ها  رو مو به مو مینوشتم. و هر موقع صندوق خالی میشد باز شارژ میکردیم.

 هر دو خانواده هم رعایت میکردیم. مثلا اونا اگه جایی واسه پانیذ غذا میگرفتن، اون یه پرس رو تو حساب مشترک نمی آوردن و از جیب خودشون میدادن.  ما هم با اینکه ماشین مال اونا بوداما خودمون اصرار کردیم که پول بنزین رو دونگی و از حساب صندوق پرداخت کنند تا به یه خانواده فشار نیاد.

خلاصه  جمعه ظهر که از خواب پاشدیم و حساب و کتاب کردیم هر خانواده ایی 550 تومن شد سهمش. و همه هم راضی بودن.

البته این 550 که میگم فقط خرج های مشترک بود. مثل غذا، بلیط ها،بنزین، اجاره خونه و...

 کاری به خرید های شخصی ندارم. اونو دیگه هر خانواده ایی خودش میدونست و جیب خودش....)

............

سمیه جان اون موضوع رو بعدا یادم بنداز برات بنویسم.الان حسش نیست..


 
تعطیلات 4
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
تعطیلات 3
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
تعطیلات 2
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد